پسرک و پرندهی کوچک
پسرک یک قفس طلایی داشت که در آن پرنده ای کوچک زندگی می کرد. پسرک آن پرنده را خیلی دوست داشت. هر روز از غذای خودش به پرنده می داد و با او حرف می زد. گاهی هم یک ظرف آب در قفس می گذاشت تا پرنده اش آب بازی کند و گاهی پرنده را با قفسش به پارک و بوستان می برد تا او را خوشحال کند. پسرک هر کاری می کرد که پرنده اش شاد باشد اما بازهم گاهی با خودش فکر می کرد شاید پرنده کوچولو از اینکه در قفس زندگی می کند ناراحت است و دلش می خواهد آزادانه در آسمان پرواز کند. از این فکر ها خیلی ناراحت می شد چون اصلا حاضر نبود پرنده کوچولو را آزاد کند. بعد با خودش می گفت این پرنده هم مرا دوست دارد و حتما دلش می خواهد پیش من زندگی کند پس لازم نیست او را آ...



